حكيم زجاجى
114
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
سرافراز عبد اللّه بن زبير * كه بد دشمن جان قسيس و دير دراين لشكر نامبردار بود * به قلب اندرون نزد سالار بود فرود آمدند آن دو لشكر به راه * زمين بود تيره ز گرد سپاه 185 بشد پيش پور سرج شيرگير * به دو گفت كاى نامبردار مير من امروز خواهم شدن چون پلنگ * ز حيلت بر شهريار فرنگ به نزد تو حالى در اين انجمن * بيارم سر شاه [ جرجير ] من مرا بايد از مهتران سى هزار * به دو داد اندر زمان نامدار خبر داشت عبد اللّه بىنظير * ز جرجير آن شاه دانشپذير 190 كه از خيل دور است آن شهريار * زده خيمه چون سبزه در مرغزار به نزدش ز دنبال طاو [ و ] س نر * يكى سايهبان بركشيده به زر مغنى دو مهرخ نشسته برش * شده خوش به آواز ايشان سرش كنيزى دگر مىزند باد او * خورد باده و مىكند ياد او به شكل رسولان برآراست مرد * سر خود سوى خيل جرجير كرد 195 به شكل هزبر و پلنگان رسيد * چو نزديك خيل فرنگان رسيد چو زآنگونه مىشد روان بر طريق * بديدش ز دور اندرون جاثليق بيامد برش با سوارى هزار * بپرسيد احوال آن نامدار رسولم بر شاه جرجير گفت * بر او سخن دارم اندر نهفت سر صلح دارد [ امير ] سپاه * مرا زآن فرستاد نزديك شاه 200 بدان تا نگردد وجودش هلاك * [ نر ] يزند خون يكى تن به خاك از آن قول ، قسيس دلشاد شد * ز بند غم كشتن آزاد شد بفرمود مطران باهوش يار * كه تا شد سپاه فرنگان سوار به جرجير بردند حالى خبر * كه آمد رسولى چو مرغى به پر وز اين سوى عبد اللّه بن زبير * همىتاخت چون اختر تيز [ سير ] 205 چنين گفت با نامداران خويش * بدان مير و [ جمله ] سواران خويش شما از پى من بياييد نرم * كه من مىروم بر سر شاه گرم بگفت اين و مانند باد بهار * دوانيد اسب اندر آن مرغزار دليرى نگر ، نامدارى ببين * ز جان كن بر آن بىقرين آفرين